تبليغاتX
دست نوشته های مهران بیرم زاده

دست نوشته های مهران بیرم زاده

هر کس از ظن خود شد یار من

عجب شلاقی می زند باران بر ماسه های کنار دریا

دریا هم به خروش آمده از این تندی شلاق.

رو در روی موج هایی که در حال جان دادنند

و بر کنار ساحل ماسه ای،

پسری است منتظر تا شاهدی باشد بر مرگ موج ها...

زنی جوان می آید با چتری سرخ.

می پرسد از پسر: «تو مرد بارانی؟»

لحظه ای اما فقط شکستن موج و شلاق باران است صدا...

گویی فرصتی است برای زن تا جا نخورد از حرف پسر.

پاسخ می دهد: « من خود بارانم»

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:10  توسط مهران  | 

در سرزمین مردگان هم آراممان نمی گذارند. کبوتر را قصد سر بریدن دارند هنوز. پدر تو خود شاهد بودی که گل ها هم رنگین شدند به خون. روحت شاد پدر. هنوز می دانم که پشتم هستی بی آن که کمتر حس کنم به دلسوزیت. هنوز هم زنده ای و به من امید و روحیه می دهی. در سرزمین مردگان اما دیگر مرده ای ندیدم. انگار همه زنده بودند. خدایا شکرت. پدرم سپاس.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:55  توسط مهران  | 

چهل روز گذشته که تو رفتی. خوش گلیپ سیز. چهل روز گریه نکردم و رفتی. خوش گلیپ سیز. چهل روز خون دل خوردم جای گریه و رفتی. خوش گلیپ سیز. راستی آن لحظه هیچ فکر می کردی که باعث شوند تا تو بروی و رفتی؟ خوش گلیپ سیز. همان ها که برادرانت بودند روزی؟ اما تو رفتی. خوش گلیپ سیز. باز باید گفت انگار بازگشت همه به سوی اوست. خوش گلیپ سیز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:23  توسط مهران  | 

باید کوهنورد باشی یا حداقل اهل کوه و دوستدار طبیعت باشی تا بدانی این کار خیانت است. اینکه پس از يك هفته توقف بر اثر فشار نمايندگان مجلس و رسانه‌ها مسطح كردن دامنه‌ی جنوبی دماوند از سر گرفته شد. با این وصف قید طبیعت دامنه ی جنوبی دماوند را باید زد. کشتن طبیعت هم مثل کشتن انسان است. مگر فرقی دارد. نه ندارد. دو لودر و شش كاميون كار مخروط ريزی شنی را در اين جاده به شدت آغاز كردند. آنها كاری كه به صورت معمول در دو، سه روز انجام می‌شود را در يك روز انجام دادند. وای برما که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:3  توسط مهران  | 

دلم می خواد چیزی بنویسم اما نمی تونم. دلم می خواد فکر کنم اما باز هم نمی تونم. دلم می خواد آواز سر بدهم اما نمی تونم. دلم می خواد باهات حرف بزنم اما نمی تونم دلم می خواد چیزی بخونم اما نمی تونم دلم می خواد راحت باشم اما نمی تونم دلم می خواد دلم می خواد… عقلم می خواد عاقل باشم اما نمی تونم عقلم می خواد که ازت گله کنم اما نمی تونم عقلم می خواد دیگه گریه نکردم اما نمی تونم عقلم می خواد بیشتر تلاش کنم اما نمی تونم …. تو همین گیر و دار بودم که دیدم هم فکر کردم هم آواز خوندم هم باهات حرف زدم هم چیزی خوندم هم راحت بودم هم خواستم و خواستم و خواستم هم عاقل بودم هم ازت گله کردم هم گریه نکردم هم بیشتر تلاش کردم هم … راستی تا به حال فکر کردی که آدمی چقدر در عین شجاعت می ترسد و در عین ترسو بودن شجاع می شود. انگار ما پر از تضاد و پارادوکسیم و همین هماهنگی تضاد هاست که تعادلی زیبا را از زندگی برایمان می سازد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:37  توسط مهران  | 

صحن دکان غرق در خون بود و مرد سنگدل

از در تنگ قفس

چنگ خون آلوده ی خود را درون می برد

پنجه بر جان یکی زان جمع می افکند،

او را با همه ی فریاد جانسوزش برون می برد

مرغکان را یکی یکی می کشت و در سطلی

پر از خون، سرنگون می کرد

صحن دکان را سراسر خون می کرد.

بسته بالان قفس،

غافل از بیداد درون

بر سر یک دانه افزون، جنگ و غوغا داشتند!

تا برون آرند چشم یکدیگر را

بر سر هم خیز بر می داشتند!

گفتم: ای بیچاره انسان،

حال اینان، حال توست

تیغ آن بیدادگر، در پشت در، دنبال توست

پشت این در، داس خونین دست اوست.

بر سر یک نکته، یا یک لقمه،

آن هم هیچ و پوچ

اینچنین دشمن چرایی؟

می توانی بود دوست

مهلتی تا هست باقی، دوستی کن، دوستی،

تا بری از یاد، این بیداد را

تا نیاری یاد، این صیاد را

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:17  توسط مهران  | 

می گفت که طبیعت معلم خوبیست. سال های سال پیکان داشت. پیکان سوار بود. همیشه یک پیکان داشت آن هم مدل پایینش را. تا اینکه به زور دوستان و آشنایان بهینه کرد و یک کولر دار مدرن خرید با قسط و قرض. یه کولردار خوب تا به قول همان دوستان و آشنایان، خانواده اش در گرمای چله ی تابستان راحت باشند. هفته های اول سواری با ماشین مدرن بود که روزی در یکی از اتوبان ها، پلیس با بلندگو می گه که پیکان بزن بقل. شاکی می شه و میاد کنار ماشین پلیس و می گه: جناب سروان من که خلافی نکردم!!! در جواب می شنوه: ما رو گرفتی؟! یه جورایی ما همه پیکانیم. روحیمون پیکانه. قلبمون پیکانه. نویسنده مون پیکانه. بازاریمون پیکانه. این وسط فقط اسم مسافرکش ها بد در رفته. تنها چیزمون که پیکان نشده طبیعته که گاهی چیزهای خوبی رو یاد ادم می ده. «بازنویسی از باغ های کندلوس»

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:3  توسط مهران  | 

فرقی نمی کند آدمی بخندد یا نخندد. فرقی نمی کند دانشمند باشد یا جاهل. فرقی نمی کند عاشق باشد یا ظالم. اصلا هیچ فرقی نمی کند وقتی که مرگ به سراغش بیاید، همه برابر می شوند و آزاد. فرقی نمی کند که پول داشته باشی یا نداشته باشی. با این حرف ها اما تا زمانی که زنده هستی باید زندگی کنی. هر چند زندگی کردن به قیمت فروختن خود تمام شود. راستی تا به حال فکر کردی که چرا آدم ها برای زنده بودن مجبورند تا خود را بفروشند. برخی ها هم دیگران را می فروشند. بفروشند تا کمی زندگی کنند. یکی تن و جانش را می فروشد مثه آن زن روسپی و یکی ذهن و روحش را مثه من و تو. در اینجا هم فرق چندانی با هم ندارند. هر دو خود را می فروشند. هر چند گاه این دو فراموش می کنند که دارند خود را می فروشند. غرق شده اند در اعمال و کردار روزمرگی شان. برخی می خرند و برخی می فروشند. آنها که می خرند هم خود دارند می فروشند. فقط یک عده بیشتر می فروشند و یک عده بیشتر می خرند. برایت پیش آمده که گاه به آنکه بیشتر می خرد رشک ببری. حسادت بکنی. حسادت به اینکه او با پولش می تواند خیلی چیز ها را بخرد. آدم ها را هم. ولی بعد تر به این فکر می کنی که او هم فقط توانسته بخرد اما عاشق نشده است. شایدم می شود دیگر چه فرقی دارد. آخر دیگر دلی در میان نیست. برای او فرقی نمی کند. برای اونی که می فروشد هم دیگر فرقی نمی کند. مهم این است که بتوانی زندگی کنی. ای جان! چه زندگی دوست داشتنی ای داریم. اینگونه است گاه به این نقطه می رسم که مشکل من و آدم هایی چون من در فلسفه ای که دارند و می خواهند با آن زندگی کنند نیست. مشکل از محیط و جامعه است و جبری که در آن حاکم است. مشکل از جامعه است که زشتی و پلیدی دارد. یعنی اگر در جای دیگری زندگی می کردیم حالمان خوب می شد. آنجا شاید کمتر خود را می فروختند. کمتر چیزی را می خریدند. آنجا شاید آزادی بیشتر بود ولی چندان فرقی هم نمی کند. چرا که دوست داریم زندگی کنیم نه انکه آنرا بسازیم. این ساختن ها هم از آن حرف های آرمانی است در جامعه ما. برو آقا جان کشکت رو بساب. اصلا از قدیم و ندیم هم گفته اند سوختن و ساختن. ما هم که دوست نداریم بسوزیم. دلمان می خواهد زندگی کنیم. این خیلی خوب است. اصلا عالی است. به زندگی رسیدن هم پول می خواهد. به به چقدر خوبه که پول هایمان روز به روز بیشتر شود. اصلا همه آدمها را به چشم یک جنس ببینیم که می شود خریدشان. بعد هم فروختشان. به این می گویند یک بیزینس حسابی. هر کار که دوست داری بکن چون در نهایت همه چیز به آزادی و عدالت می رسد. آدم های آرمانی هم از آنجا که نمی خواهند تا مرگ صبر کنند، برای رسیدن به عدالت و آزادی می کوشند. باز هم در چرخه زندگی کردن باید بیایند. چه دور باطلی. همین.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 15:15  توسط مهران  | 

کلمه ها در صف منتظرند تا جمله بیاید. صدا را با سکوت قهری بزرگ افتاده. طرف ما شب نیست. شب از ستاره ها هم تنها تر است. و من.. . شب از سیاهی خود می ترسد آن زمان که من با تو تنها نیستم. این شب است که تنهاست. بر لبان تو اما شعری زاده می شود. می آید برون از حس دلتنگی. دیگر بی تاب می شوند تیله های چخماقی. شمع ها روشن می شوند...

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 5:11  توسط مهران  | 

اپیزود اول: همین ساده ترین چیز هاست که زندگی را زیبا می کند. چیز های بدون پیرایه. چیز های ساده... نه آن چیز هایی که روزنامه ها می گویند. نه هیچ کدام شبیه به این چیز های ساده نیستند. چیز های ساده که در زندگی پیش می آید. مثله همین دوستت دارم ها که دلمان را زنده می کند. چیز های لطیف و شادمانه. همه این چیز ها شگفت انگیزند در اوج معیار ها. همین چیز های ساده و کوچک است که فانوس راهمان می شوند و خداوند آن ها را میسر می کند... زنده باد چیز های ساده!!!

اپیزود دوم: نمی دانم چه کردند با ما. نه این که ندانم. اصلا نمی خواهم که بدانم. نمی دانم چه کردند با ما که این گونه نسبت به هم بی تفاوت شده ایم. بی تفاوت هم که نه. تشنه به خون هم شده ایم. یکی می گوید با تعجب که نه مگر می شود. عده ای از خارج آمده اند لابد!!! نه!!! کی؟ کجا؟ من؟ آره تو !!! راستی این چیز های ساده را تو ندیدی؟؟؟

اپیزود سوم: من در حسرت داشتن ها نمی سوزم. می سوزم؟ نه آن سودا را می خواهم نه دیوانه بودن ها را. آن چیز که خوب است همان حس خوبی است که گنجشک دارد. نه شایدم مرغابی. اصلا به من و تو چه که فیل و کرگردن چه ربطی با هم دارند؟! مگر همان حس قشنگ صورتی با جیغ گه گاه بنفش زیبا تر نیست؟! چه کم می شد از دنیا اگر کمی صورتی اش بیشتر می شد؟! چیز های ساده قشنگند!!!

اپیزود چهارم: دیوانه ای از قفس رها شد. انگار چیز های ساده را سخت گرفته بود برای خود. نه بابا حس لطیف شاعرانگی را به ارزنی فروخت برای لقمه ای تا کبوتری سیر شود. راستی تا بحال فکر کردی که چرا کبوتر ها نشانه آزادی و صلح اند؟ اصلا چه فرقی داشت که این کلاغ بد بخت که همه جا سیاه می خوانندش نماد زیبایی و رهایی می شد؟! من شنیدم که قار قار کنان می گفت:« همین چیز های ساده مرا به این روز انداخته است» بیچاره کلاغ... بیچاره الاغ!!!

اپیزود پنجم: وقتی که رفت صدای قار قارش ماند در ذهن طوطی و سنجاب. وقتی که رفت کبوتر ها از رویش دانه برداشتند. وقتی که رفت سیاهی به روی ذغال مانده بود نه پرهای سیاهش. وقتی که رفت دیگر رفته بود... مرده بود... اما زود برده بود... چی را برده بود؟؟؟ نه او دزد نبود. چیزی های دیگر برده بود. همین چیز های ساده را.

اپیزود ششم: امان از این روزگار که نمی گذارد... نمی گذارد که حواس بماند. اصلا من آمدم اینجا از یک چیز ساده بنویسم. باز طبق معمول چیز های ساده گره خورد در چیز ساده ای که می خواستم بگویم. اصلا به زبانم نمی آید شکایت ببرم چه رسد شکایت از آن که بیشتر از همه دوستش دارم... فکر می کنی که من دیوانه ام شاید هم شیدا. این که چیز ساده ای است. چیز ساده هم خوب است. تو چرا از چیز خوب گریزانی؟!

اپیزود هفتم: چیز دونم پر شد اما جا برای یک چیز فراوان دارد که بگویم. یک چیز ساده که گفتنش سخت است اما گریزی نیست: «دوستت دارم» این یک چیز را می گویمت به تکرار و تکرار... دوستت دارم ... دوستت دارم...دوستت دارم... دوستت دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:22  توسط مهران  | 

عجیب است که بهار،

مدت هاست گذری نکرده زین جا

آسمان آبی نیست دیگر،

ابری و ماتم زده...

غبار غم گرفته صدای خنده بچه ها...

خورشید هم نمی تابد بر دل ها...

تاریک است ... تاریک است...

گلها همه خشکیدند...

می پرسم: چرا خشکیدید ای گل های قشنگ!!!

جوابی نمی شنوم. شاید که تقصیر آب باشد.

می پرسم از آب: چرا در کنار گل ها نمی رقصی و آواز سر نمی دهی آب مهربان!!!

آب هم جواب نمی دهد... یخ زده است...

بخشی از «تاریکی» با کمی ویرایش. نوشته بودم آن زمان که پانزده سال داشتم. مناسب این روزهایم شده است دوباره...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:51  توسط مهران  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگذیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:36  توسط مهران  | 

 

مهم نیست فردا چی میشه...

                                                                           مهم اینه که امروز دوستت دارم.

مهم نیست فردا کجایی...

مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم.

                                                                      مهم نیست تا ابد با هم باشیم....

                                                                      مهم اینه که تا ابد دوستت دارم.

مهم نیست قسمت چیه؟؟؟

مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:44  توسط مهران  | 

استاد کاظمی دینان را یک بار دیدمش اما در همان دیدار درس خوبی به من آموخت. از آن پس دیگر ندیدمش تا آنکه در حین وبگردی پیدایش کردم . اینجا .

این مطلب را پسندیدم از وب استاد که بی اجازه کپی پیست کردم!!!

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:42  توسط مهران  | 

گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق

 

دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق

ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را

 

مژده انافتحنا دردمد سرنای عشق

زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان

 

زان شکرهایی که روید هر دم از نی‌های عشق

یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه را

 

ابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق

در میان ریگ سوزان در طریق بادیه

 

بانگ‌های رعد بینی می‌زند سقای عشق

ساقیا از بهر جانت ساغری بر خلق ریز

 

یا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق

شمس تبریز ار بتاند از قباب رشک حق

 

قبه‌های موج خیزد آن دم از دریای عشق

«دیوان شمس»                                                               

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:31  توسط مهران  | 

«مرا به خیر تو امیدی نیست، شر مرسان»ضرب المثلی است که برایمان به یادگار مانده است.

روزی روانشناسی متبحر در قاب همیشه تاج نشین خانه می گفت: «قصد داشتم روش صداقت را برای کلاس های روان درمانی و آرامش درون در ایران آموزش دهم. کمی بعد یادم آمد که ایرانی را نمی توان درخواست راستگویی و صداقت کرد.» او راست می گفت. چرا که پرده پوشی، دو پهلو گویی، عدم شفافیت و گاه دروغ و تقلب از جمله رازهای بقای ما ملت در طی قرن های متمادی بوده است. نمی دانم برای ملتی از جمله خودم که قطره ای از آنم، آیا اداعای عاشقی خود دروغ بزرگی نیست آن زمان که به گفتن هر دروغی یا نگفتن هر راستی، از خلوص عشق کاسته ایم؟ همینجوری به یاد داریوش بزرگ افتادم که گفته بود:«خدایا به این کشور نیاید نه دشمن، نه خشکسالی، نه دروغ» او از ازدیاد این آفت در هراس بود. امروزه اما کدام یک از ما نگرانش هستیم؟ خنده دار یا گریه دار اینکه داشتن این صفت را این روزها فضیلتی می بینیم و می دانیم که می گویند:« ای ول!!! فلانی خیلی زرنگه» این روزها منم خیلی دروغ می گم منتها فرق من با دیگر دروغ گوها اینه که شر نمی رسانم. هر چند در اصل موضوع فرق چندانی نمی کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:10  توسط مهران  | 

همچنان در جستجوی عشق تا بيابم

در کنارش بنشينم تا ابد بستايم

تو کجايی که همه پاکی عشق از توست

همه ناباوريهايم با تو خواهد شد سست

تو کجايی که نگاهی به نگاهت بکنم

سير شوم از هر نگاه ديگری دل بفکَنم

تو کحايی که همه هستی را در منف ديوانه ببينی

آسمانی بشوی، نه چون مردانف زمينی

تو کجايی که با هم به تکامل برسيم

نو شويم و پر گشاييم و از اينجا برويم

تو کجايی که صداقت را با تو بشناسم

با سخنهای خود افکارت را من بنوازم

تو کجايی نکند مرا ز يادت ببری

يا که در غمف نبودم رو به صحرا بروی

تو کجايی نکند جا گزينم بکنی با دگری

خو بگيری ناگزير ‌با عشقهای گذری

تو کجايی که سوختم در سرای نبودت

سر برس لبريز عشقم کن و سيراب وجودت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:10  توسط مهران  | 

وقتی پس کوچه ها، از صدای شلاق پر بود

دل من درگیر وسوسه ای بود

 وقتی ترکه ها نوازش تن و جانم بود

دل من در حسرت خاطره ای بود

 

وقتی گل های سفید هدیه به چکمه ای بود

دل من در حسرت گل زرد نرگسی بود

وقتی از شعار و شک کار به ایمان بود

دل من بازیچه ی سوالی کهنه بود...

وقتی فرهاد کوه کن در خم کوچه ای بود

سکوت دل مهری بر بن بستی آن کوچه بود

وقتی آن زمان، ساعت، دلتنگ دقیقه بود

تقصیر دقیقه که نه گناه این ثانیه بود

 

وقتی نه هرزه که دل خراباتی ام مست بود

سرای دیوانگی مرا مرثیه ای همیشه بود

وقتی دل من دردمند عشق دیرینه بود

که کارش در ترازوی منطق و اندیشه بود

 

مهران_26 تیر88

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:18  توسط مهران  | 

گر می نخوری طعنه مزن مستان را                                بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری                             صد لقمه خوری که می غلام است آن را

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:22  توسط مهران  | 

در امور خویش سر گردان مشو                  

                  لایق چشمان نامردان مشو

خدایا به حق شاه مردان

مرا محتاج نامردان مگردان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:22  توسط مهران  | 

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی‌سامان

کجاست خانه ی باد؟

کجاست خانه ی باد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 1:4  توسط مهران  | 

این شعر کارو معرکست...کهنه نمی شه انگار

ببار ای نم نم باران                                    زمین خشک را تر کن

سرود زندگی سر کن                                   دلم تنگه ....دلم تنگه...

بخواب، ای دختر نازم                                  بروی سینه ی بازم

که همچون سینه ی سازم                             همش سنگه ... همش سنگه

نشسته برف بر مویم                                 شکسته صفحه ی رویم

خدایا با چه کس گویم                                که سر تا پای این دنیا

همش ننگه ... همش رنگه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:44  توسط مهران  | 

پای ثانیه می لنگد

دلی تنگ است اینجا

تنگ رفتن ...

نفس ها به شماره درآمدند

شمارش معکوس آغاز شد

۱۰

...

...

پلک ها می پرند

دست ها می لرزند

باز مست می شوم

چه باده نابی...

 خرده نگیر بر من

که خراب خرابم ...

برای دل خودم

حرفت را در سینه نگه دار..

شاید آمدنی در کار باشد..

و شاید هم رفتنی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:30  توسط مهران  | 

بیا رهـ ـا باشیم
فـ ـارغ از دلبستگی ها
رکاب بزنیم این دنیا را
بیا در حصار قاب این دنیا
پـنـجـــــره ای بـــــســـازیــم رو به خـانـه ی خــــدا
بیا برســــیم به انـ ـتهای زمان
آنجـــا کــ ــه آرزوهـــایـمـــان بادبادک وار به اوج مــی رســــ ـــند
فالگیر خودش گفت
آخر دنیـ ـا به هم میرسـ یم !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 5:16  توسط مهران  | 

من تک درخت پیرم

خشکیده ام ز ریشه 

هر چند پیش مردم

 خندیده ام همیشه

بغضی نشسته اکنون 

در حلق بی صدایم

دردیست اندر این دل

حاشا نمی توان کرد

غم را در این زمانه

رسوا نمی توان کرد

این روزگار پر غم

پر است از گلایه

واگویه های رنگین

غم های لایه لایه

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:4  توسط مهران  | 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:42  توسط مهران  | 

آنقدر در فتنه غرق شدیم که یادمان رفته مدینه فاضله یعنی چه. عادتمان شده که هر روز یک خبر بد از قتل و غارت و سرقت و بی ثباتی بشنویم.

خيلى وقت‌ها منتظريم. منتظر تلفن کسى که دوستش داريم. يا نامه‏اى که بايد مى‏رسيده و نرسيده. يا کسى که بايد مى‏آمده. چند بار از اين دست انتظارها براى آن کسى که مدعى انتظارش هستيم، داشته‏ايم؟ ... يک جاى کار مى‏لنگد...

دیگر تاریخ و زمان مهم نیست برایم. راستی امروز چه ماهی است. اصلا الان سال ۱۳۸۸ است یا ۱۴۸۸؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:50  توسط مهران  | 

 در جنگ غزل قافیه را  باخته ایم                          بر هر چه ردیف بوده ما تاخته ایم
چندیست که بی وزن شده شاعر و شعر           این سبک جدیدی است که ما ساخته ایم      

كاش می شد

سكوت غريبانه ی نيلوفر اسير مرداب را

معنا كرد

كاش می شد

طبيعت را درك كرد

و به راز گل سرخ پی برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:55  توسط مهران  | 

با دیدن دوستی شاد شدم. فراموش کردم همه غم هایم را. کمی بعد تر به یاد آوردم که میلاد علی(ع) است و روز پدر. بسیاری شاد در این فکر که هدیه ای بخرند. باز تنهایی و غم آمد به سراغم. حسودیم شد به همه آنها که هدیه ای می خواهند بخرند. گریه ام گرفت اما تو اون بالا فقط نظاره کردی. بگذار رک بگویمت پدر: پشتم را خالی کردی. اشک هایم را که پاک کردم باز من مانده بودم و یک عالمه تنهایی. تو راست می گفتی پدر. باید تا توان دارم دوست بدارم و نپرسم در دنیایی که دروغ است و ریا چرا بی دل بودن خطاست... عاشقتم پدر با تمام دل گندگیت. بزرگی تو سلطان. بزرگ. روحت شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهران  | 

سلام میکنم به باد،
با بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال،
و به گلدانی،
که خواب گل همیشه بهار می بیند،

سلام میکنم به چراغ،
و به چراهای کودکی،
به چاله های مهربان گونه تو!

سلام میکنم به پاییز پسین پروانه،
به مسیر مدرسه،
به بالش نمناک،
به نامه های نرسیده،
سلام میکنم،
به تصویر زنی نی زن،
به نیزنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!

سلام میکنم به بی صبری،
به بغض ، به باران،
به بیم باز نیامدن تو...

باور کن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام سرسری ، راضیم!
آخر چرا سکوت میکنی؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:41  توسط مهران  | 

یا اسم آدم دل نمی شه یا اگه شد دیگه عاقل نمی شه

رفتن؟

رفتن یعنی شکستن

رو دیوار زندگی

شعار مرگ نوشتن

سر نماز براش دعا کن

یه روزو نذری برا کبوترا کن

اون بر می گرده

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:15  توسط مهران  |