تبليغاتX
دست نوشته های مهران بیرم زاده

دست نوشته های مهران بیرم زاده

هر کس از ظن خود شد یار من

هان ای شب شوم وحشت انگیز

تا چند زنی به جانم آتش ؟

یا چشم مرا ز جای برکن

 یا پرده ز روی خود فروکش

یا بازگذار تا بمیرم

 کز دیدن روزگار سیرم

 دیری ست که در زمانه ی دون

 از دیده همیشه اشکبارم

عمری به کدورت و الم رفت

 تا باقی عمر چون سپارم

 نه بخت بد مراست سامان

 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان

 چندین چه کنی مرا ستیزه

 بس نیست مرا غم زمانه ؟

 دل می بری و قرار از من

 هر لحظه به یک ره و فسانه

 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت

 سرمایه ی درد و دشمن بخت

 این قصه که می کنی تو با من

 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست

خوبست ولیک باید از درد

نالان شد و زار زار بگریست

 بشکست دلم ز بی قراری

 کوتاه کن این فسانه ،‌باری

آنجا که ز شاخ گل فروریخت

 آنجا که بکوفت باد بر در

 و آنجا که بریخت آب مواج

 تابید بر او مه منور

 ای تیره شب دراز دانی

 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟

بودست دلی ز درد خونین

 بودست رخی ز غم مکدر

 بودست بسی سر پر امید

 یاری که گرفته یار در بر

 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار

 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟

در سایه ی آن درخت ها چیست

 کز دیده ی عالمی نهان است ؟

 عجز بشر است این فجایع

یا آنکه حقیقت جهان است ؟

 در سیر تو طاقتم بفرسود

 زین منظره چیست عاقبت سود ؟

 تو چیستی ای شب غم انگیز

 در جست و جوی چه کاری آخر ؟

بس وقت گذشت و تو همانطور

 استاده به شکل خوف آور

 تاریخچه ی گذشتگانی

 یا رازگشای مردگانی؟

تو اینه دار روزگاری

یا در ره عشق پرده داری ؟

 یا شدمن جان من شدستی ؟

 ای شب بنه این شگفتکاری

 بگذار مرا به حالت خویش

 با جان فسرده و دل ریش

بگذار فرو بگیرد دم خواب

 کز هر طرفی همی وزد باد

 وقتی ست خوش و زمانه خاموش

مرغ سحری کشید فریاد

 شد محو یکان یکان ستاره

 تا چند کنم به تو نظاره ؟

بگذار بخواب اندر ایم

 کز شومی گردش زمانه

 یکدم کمتر به یاد آرم

 و آزاد شوم ز هر فسانه

 بگذار که چشم ها ببندد

 کمتر به من این جهان بخندد

اثری ماندگار از نیما

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:27  توسط مهران  | 

بوف کور شاهکار هنری صادق هدایت است. این اثر گذری پر از رمز و راز را در تاریخ و اندیشه های گذشته دارد. هر چند که هدایت در این اثر فضایی سورئال را ترسیم می کند اما به نظر می رسد نگاه ناسیونالیستی او فضای سورئالیستی را کم رنگ می کند. بوف کور در دو اپیزود خلق شده است. دو داستانی که به ظاهر مستقل از هم اما وابسته به یکدیگر هستند. این دو روایت از سوی راوی گفته می شود که در داستان اول، این راوی همان نقاشی است که عاشق دختر اثیری است. او  چاره دردهایش را در زندگی شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره می داند. نقاش پیرمردی خمیده را می بیند که زیر درختی است و دختر اسیری، معشوقه اش به او گل نیلوفری تعارف می کند. به فاصله ای که بین آن دو جوی آبی روان است اما زمانی می رسد که دختر اثیری برای مردن به خانه ی نقاش پناه می آورد و می میرد. نقاش جسم دختر را تکه تکه کرده و با کمک گورکنی که گویی همان پیرمرد است در بیابانی های ری به خاک می سپارد. با این حال گلدان راقه ای راکه تصویر دختر اثیری را داشت، برمی دارد. تصویری که پیش تر خود کشیده بود برای خود. گلدان، نماد و یادگاری می شود از دختر اثیری برای نقاش.

در روایت دوم زمانی بسیار، گذشته است. این بار دختر ساکن شهرری است و این شهر در انحصار قصابی. باز گلدان راغه نمادی از عشق راوی است. با این تفاسیر اما دختر این بار در شمایل لکاته ای است که ظاهرا همان دختر اثیری است و همسر راوی. راوی زن خود را لکاته می داند. هر چند که همچنان با افیون و تریاک در دنیای خود مشغول است. جایی که لکاته در حالی که جای دندان های پیرمرد خنزر پنزری روی صورتش است و به راوی می گوید که بی نمازم و با شوهر که همان راوی است نزدیکی نمی کند، اوج استیصال هدایت نمود می یابد. این بار راوی دختر را می کشد در حالی که خود را در شمایل پیرمرد خنزر پنزری می بیند. او از گلدان راغه دل می کند. او خود بوف کوری می شود و پیرمرد قهقهه زنان همراه با گلدان راقه در زیر مه گم می شود. این بار نفرت هدایت از ری همان شهری که قصابش روزانه و بسم الله گویان دو گوسپند را قربانی می کند، بیشتر می شود. در حکایت اول راوی با داشتن تصویر چشمان دختر اثیری بر روی گلدان راغه امیدوار است اما در حکایت دوم یاس بنیادی هدایت را می بینیم. در نهایت تلفیق این دو داستان در فاصله زمانی اتفاق این دو روایت است که تکان دهنده ترین ساختارها را در بوف کور خلق کرده و به نمایش می گذارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:50  توسط مهران  |