اپیزود اول: همین ساده ترین چیز هاست که زندگی را زیبا می کند. چیز های بدون پیرایه. چیز های ساده... نه آن چیز هایی که روزنامه ها می گویند. نه هیچ کدام شبیه به این چیز های ساده نیستند. چیز های ساده که در زندگی پیش می آید. مثله همین دوستت دارم ها که دلمان را زنده می کند. چیز های لطیف و شادمانه. همه این چیز ها شگفت انگیزند در اوج معیار ها. همین چیز های ساده و کوچک است که فانوس راهمان می شوند و خداوند آن ها را میسر می کند... زنده باد چیز های ساده!!!
اپیزود دوم: نمی دانم چه کردند با ما. نه این که ندانم. اصلا نمی خواهم که بدانم. نمی دانم چه کردند با ما که این گونه نسبت به هم بی تفاوت شده ایم. بی تفاوت هم که نه. تشنه به خون هم شده ایم. یکی می گوید با تعجب که نه مگر می شود. عده ای از خارج آمده اند لابد!!! نه!!! کی؟ کجا؟ من؟ آره تو !!! راستی این چیز های ساده را تو ندیدی؟؟؟
اپیزود سوم: من در حسرت داشتن ها نمی سوزم. می سوزم؟ نه آن سودا را می خواهم نه دیوانه بودن ها را. آن چیز که خوب است همان حس خوبی است که گنجشک دارد. نه شایدم مرغابی. اصلا به من و تو چه که فیل و کرگردن چه ربطی با هم دارند؟! مگر همان حس قشنگ صورتی با جیغ گه گاه بنفش زیبا تر نیست؟! چه کم می شد از دنیا اگر کمی صورتی اش بیشتر می شد؟! چیز های ساده قشنگند!!!
اپیزود چهارم: دیوانه ای از قفس رها شد. انگار چیز های ساده را سخت گرفته بود برای خود. نه بابا حس لطیف شاعرانگی را به ارزنی فروخت برای لقمه ای تا کبوتری سیر شود. راستی تا بحال فکر کردی که چرا کبوتر ها نشانه آزادی و صلح اند؟ اصلا چه فرقی داشت که این کلاغ بد بخت که همه جا سیاه می خوانندش نماد زیبایی و رهایی می شد؟! من شنیدم که قار قار کنان می گفت:« همین چیز های ساده مرا به این روز انداخته است» بیچاره کلاغ... بیچاره الاغ!!!
اپیزود پنجم: وقتی که رفت صدای قار قارش ماند در ذهن طوطی و سنجاب. وقتی که رفت کبوتر ها از رویش دانه برداشتند. وقتی که رفت سیاهی به روی ذغال مانده بود نه پرهای سیاهش. وقتی که رفت دیگر رفته بود... مرده بود... اما زود برده بود... چی را برده بود؟؟؟ نه او دزد نبود. چیزی های دیگر برده بود. همین چیز های ساده را.
اپیزود ششم: امان از این روزگار که نمی گذارد... نمی گذارد که حواس بماند. اصلا من آمدم اینجا از یک چیز ساده بنویسم. باز طبق معمول چیز های ساده گره خورد در چیز ساده ای که می خواستم بگویم. اصلا به زبانم نمی آید شکایت ببرم چه رسد شکایت از آن که بیشتر از همه دوستش دارم... فکر می کنی که من دیوانه ام شاید هم شیدا. این که چیز ساده ای است. چیز ساده هم خوب است. تو چرا از چیز خوب گریزانی؟!
اپیزود هفتم: چیز دونم پر شد اما جا برای یک چیز فراوان دارد که بگویم. یک چیز ساده که گفتنش سخت است اما گریزی نیست: «دوستت دارم» این یک چیز را می گویمت به تکرار و تکرار... دوستت دارم ... دوستت دارم...دوستت دارم... دوستت دارم...


روزی روانشناسی متبحر در قاب همیشه تاج نشین خانه می گفت: «قصد داشتم روش صداقت را برای کلاس های روان درمانی و آرامش درون در ایران آموزش دهم. کمی بعد یادم آمد که ایرانی را نمی توان درخواست راستگویی و صداقت کرد.» او راست می گفت. چرا که پرده پوشی، دو پهلو گویی، عدم شفافیت و گاه دروغ و تقلب از جمله رازهای بقای ما ملت در طی قرن های متمادی بوده است. نمی دانم برای ملتی از جمله خودم که قطره ای از آنم، آیا اداعای عاشقی خود دروغ بزرگی نیست آن زمان که به گفتن هر دروغی یا نگفتن هر راستی، از خلوص عشق کاسته ایم؟ همینجوری به یاد داریوش بزرگ افتادم که گفته بود:«خدایا به این کشور نیاید نه دشمن، نه خشکسالی، نه دروغ» او از ازدیاد این آفت در هراس بود. امروزه اما کدام یک از ما نگرانش هستیم؟ خنده دار یا گریه دار اینکه داشتن این صفت را این روزها فضیلتی می بینیم و می دانیم که می گویند:« ای ول!!! فلانی خیلی زرنگه» این روزها منم خیلی دروغ می گم منتها فرق من با دیگر دروغ گوها اینه که شر نمی رسانم. هر چند در اصل موضوع فرق چندانی نمی کند.











