تبليغاتX
دست نوشته های مهران بیرم زاده

دست نوشته های مهران بیرم زاده

هر کس از ظن خود شد یار من

اپیزود اول: همین ساده ترین چیز هاست که زندگی را زیبا می کند. چیز های بدون پیرایه. چیز های ساده... نه آن چیز هایی که روزنامه ها می گویند. نه هیچ کدام شبیه به این چیز های ساده نیستند. چیز های ساده که در زندگی پیش می آید. مثله همین دوستت دارم ها که دلمان را زنده می کند. چیز های لطیف و شادمانه. همه این چیز ها شگفت انگیزند در اوج معیار ها. همین چیز های ساده و کوچک است که فانوس راهمان می شوند و خداوند آن ها را میسر می کند... زنده باد چیز های ساده!!!

اپیزود دوم: نمی دانم چه کردند با ما. نه این که ندانم. اصلا نمی خواهم که بدانم. نمی دانم چه کردند با ما که این گونه نسبت به هم بی تفاوت شده ایم. بی تفاوت هم که نه. تشنه به خون هم شده ایم. یکی می گوید با تعجب که نه مگر می شود. عده ای از خارج آمده اند لابد!!! نه!!! کی؟ کجا؟ من؟ آره تو !!! راستی این چیز های ساده را تو ندیدی؟؟؟

اپیزود سوم: من در حسرت داشتن ها نمی سوزم. می سوزم؟ نه آن سودا را می خواهم نه دیوانه بودن ها را. آن چیز که خوب است همان حس خوبی است که گنجشک دارد. نه شایدم مرغابی. اصلا به من و تو چه که فیل و کرگردن چه ربطی با هم دارند؟! مگر همان حس قشنگ صورتی با جیغ گه گاه بنفش زیبا تر نیست؟! چه کم می شد از دنیا اگر کمی صورتی اش بیشتر می شد؟! چیز های ساده قشنگند!!!

اپیزود چهارم: دیوانه ای از قفس رها شد. انگار چیز های ساده را سخت گرفته بود برای خود. نه بابا حس لطیف شاعرانگی را به ارزنی فروخت برای لقمه ای تا کبوتری سیر شود. راستی تا بحال فکر کردی که چرا کبوتر ها نشانه آزادی و صلح اند؟ اصلا چه فرقی داشت که این کلاغ بد بخت که همه جا سیاه می خوانندش نماد زیبایی و رهایی می شد؟! من شنیدم که قار قار کنان می گفت:« همین چیز های ساده مرا به این روز انداخته است» بیچاره کلاغ... بیچاره الاغ!!!

اپیزود پنجم: وقتی که رفت صدای قار قارش ماند در ذهن طوطی و سنجاب. وقتی که رفت کبوتر ها از رویش دانه برداشتند. وقتی که رفت سیاهی به روی ذغال مانده بود نه پرهای سیاهش. وقتی که رفت دیگر رفته بود... مرده بود... اما زود برده بود... چی را برده بود؟؟؟ نه او دزد نبود. چیزی های دیگر برده بود. همین چیز های ساده را.

اپیزود ششم: امان از این روزگار که نمی گذارد... نمی گذارد که حواس بماند. اصلا من آمدم اینجا از یک چیز ساده بنویسم. باز طبق معمول چیز های ساده گره خورد در چیز ساده ای که می خواستم بگویم. اصلا به زبانم نمی آید شکایت ببرم چه رسد شکایت از آن که بیشتر از همه دوستش دارم... فکر می کنی که من دیوانه ام شاید هم شیدا. این که چیز ساده ای است. چیز ساده هم خوب است. تو چرا از چیز خوب گریزانی؟!

اپیزود هفتم: چیز دونم پر شد اما جا برای یک چیز فراوان دارد که بگویم. یک چیز ساده که گفتنش سخت است اما گریزی نیست: «دوستت دارم» این یک چیز را می گویمت به تکرار و تکرار... دوستت دارم ... دوستت دارم...دوستت دارم... دوستت دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:22  توسط مهران  | 

عجیب است که بهار،

مدت هاست گذری نکرده زین جا

آسمان آبی نیست دیگر،

ابری و ماتم زده...

غبار غم گرفته صدای خنده بچه ها...

خورشید هم نمی تابد بر دل ها...

تاریک است ... تاریک است...

گلها همه خشکیدند...

می پرسم: چرا خشکیدید ای گل های قشنگ!!!

جوابی نمی شنوم. شاید که تقصیر آب باشد.

می پرسم از آب: چرا در کنار گل ها نمی رقصی و آواز سر نمی دهی آب مهربان!!!

آب هم جواب نمی دهد... یخ زده است...

بخشی از «تاریکی» با کمی ویرایش. نوشته بودم آن زمان که پانزده سال داشتم. مناسب این روزهایم شده است دوباره...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:51  توسط مهران  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگذیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:36  توسط مهران  | 

 

مهم نیست فردا چی میشه...

                                                                           مهم اینه که امروز دوستت دارم.

مهم نیست فردا کجایی...

مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم.

                                                                      مهم نیست تا ابد با هم باشیم....

                                                                      مهم اینه که تا ابد دوستت دارم.

مهم نیست قسمت چیه؟؟؟

مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:44  توسط مهران  | 

استاد کاظمی دینان را یک بار دیدمش اما در همان دیدار درس خوبی به من آموخت. از آن پس دیگر ندیدمش تا آنکه در حین وبگردی پیدایش کردم . اینجا .

این مطلب را پسندیدم از وب استاد که بی اجازه کپی پیست کردم!!!

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:42  توسط مهران  | 

گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق

 

دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق

ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را

 

مژده انافتحنا دردمد سرنای عشق

زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان

 

زان شکرهایی که روید هر دم از نی‌های عشق

یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه را

 

ابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق

در میان ریگ سوزان در طریق بادیه

 

بانگ‌های رعد بینی می‌زند سقای عشق

ساقیا از بهر جانت ساغری بر خلق ریز

 

یا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق

شمس تبریز ار بتاند از قباب رشک حق

 

قبه‌های موج خیزد آن دم از دریای عشق

«دیوان شمس»                                                               

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:31  توسط مهران  | 

«مرا به خیر تو امیدی نیست، شر مرسان»ضرب المثلی است که برایمان به یادگار مانده است.

روزی روانشناسی متبحر در قاب همیشه تاج نشین خانه می گفت: «قصد داشتم روش صداقت را برای کلاس های روان درمانی و آرامش درون در ایران آموزش دهم. کمی بعد یادم آمد که ایرانی را نمی توان درخواست راستگویی و صداقت کرد.» او راست می گفت. چرا که پرده پوشی، دو پهلو گویی، عدم شفافیت و گاه دروغ و تقلب از جمله رازهای بقای ما ملت در طی قرن های متمادی بوده است. نمی دانم برای ملتی از جمله خودم که قطره ای از آنم، آیا اداعای عاشقی خود دروغ بزرگی نیست آن زمان که به گفتن هر دروغی یا نگفتن هر راستی، از خلوص عشق کاسته ایم؟ همینجوری به یاد داریوش بزرگ افتادم که گفته بود:«خدایا به این کشور نیاید نه دشمن، نه خشکسالی، نه دروغ» او از ازدیاد این آفت در هراس بود. امروزه اما کدام یک از ما نگرانش هستیم؟ خنده دار یا گریه دار اینکه داشتن این صفت را این روزها فضیلتی می بینیم و می دانیم که می گویند:« ای ول!!! فلانی خیلی زرنگه» این روزها منم خیلی دروغ می گم منتها فرق من با دیگر دروغ گوها اینه که شر نمی رسانم. هر چند در اصل موضوع فرق چندانی نمی کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:10  توسط مهران  | 

همچنان در جستجوی عشق تا بيابم

در کنارش بنشينم تا ابد بستايم

تو کجايی که همه پاکی عشق از توست

همه ناباوريهايم با تو خواهد شد سست

تو کجايی که نگاهی به نگاهت بکنم

سير شوم از هر نگاه ديگری دل بفکَنم

تو کحايی که همه هستی را در منف ديوانه ببينی

آسمانی بشوی، نه چون مردانف زمينی

تو کجايی که با هم به تکامل برسيم

نو شويم و پر گشاييم و از اينجا برويم

تو کجايی که صداقت را با تو بشناسم

با سخنهای خود افکارت را من بنوازم

تو کجايی نکند مرا ز يادت ببری

يا که در غمف نبودم رو به صحرا بروی

تو کجايی نکند جا گزينم بکنی با دگری

خو بگيری ناگزير ‌با عشقهای گذری

تو کجايی که سوختم در سرای نبودت

سر برس لبريز عشقم کن و سيراب وجودت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:10  توسط مهران  | 

وقتی پس کوچه ها، از صدای شلاق پر بود

دل من درگیر وسوسه ای بود

 وقتی ترکه ها نوازش تن و جانم بود

دل من در حسرت خاطره ای بود

 

وقتی گل های سفید هدیه به چکمه ای بود

دل من در حسرت گل زرد نرگسی بود

وقتی از شعار و شک کار به ایمان بود

دل من بازیچه ی سوالی کهنه بود...

وقتی فرهاد کوه کن در خم کوچه ای بود

سکوت دل مهری بر بن بستی آن کوچه بود

وقتی آن زمان، ساعت، دلتنگ دقیقه بود

تقصیر دقیقه که نه گناه این ثانیه بود

 

وقتی نه هرزه که دل خراباتی ام مست بود

سرای دیوانگی مرا مرثیه ای همیشه بود

وقتی دل من دردمند عشق دیرینه بود

که کارش در ترازوی منطق و اندیشه بود

 

مهران_26 تیر88

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:18  توسط مهران  | 

گر می نخوری طعنه مزن مستان را                                بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری                             صد لقمه خوری که می غلام است آن را

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:22  توسط مهران  | 

در امور خویش سر گردان مشو                  

                  لایق چشمان نامردان مشو

خدایا به حق شاه مردان

مرا محتاج نامردان مگردان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:22  توسط مهران  | 

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی‌سامان

کجاست خانه ی باد؟

کجاست خانه ی باد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 1:4  توسط مهران  | 

این شعر کارو معرکست...کهنه نمی شه انگار

ببار ای نم نم باران                                    زمین خشک را تر کن

سرود زندگی سر کن                                   دلم تنگه ....دلم تنگه...

بخواب، ای دختر نازم                                  بروی سینه ی بازم

که همچون سینه ی سازم                             همش سنگه ... همش سنگه

نشسته برف بر مویم                                 شکسته صفحه ی رویم

خدایا با چه کس گویم                                که سر تا پای این دنیا

همش ننگه ... همش رنگه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:44  توسط مهران  | 

پای ثانیه می لنگد

دلی تنگ است اینجا

تنگ رفتن ...

نفس ها به شماره درآمدند

شمارش معکوس آغاز شد

۱۰

...

...

پلک ها می پرند

دست ها می لرزند

باز مست می شوم

چه باده نابی...

 خرده نگیر بر من

که خراب خرابم ...

برای دل خودم

حرفت را در سینه نگه دار..

شاید آمدنی در کار باشد..

و شاید هم رفتنی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:30  توسط مهران  | 

بیا رهـ ـا باشیم
فـ ـارغ از دلبستگی ها
رکاب بزنیم این دنیا را
بیا در حصار قاب این دنیا
پـنـجـــــره ای بـــــســـازیــم رو به خـانـه ی خــــدا
بیا برســــیم به انـ ـتهای زمان
آنجـــا کــ ــه آرزوهـــایـمـــان بادبادک وار به اوج مــی رســــ ـــند
فالگیر خودش گفت
آخر دنیـ ـا به هم میرسـ یم !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 5:16  توسط مهران  | 

من تک درخت پیرم

خشکیده ام ز ریشه 

هر چند پیش مردم

 خندیده ام همیشه

بغضی نشسته اکنون 

در حلق بی صدایم

دردیست اندر این دل

حاشا نمی توان کرد

غم را در این زمانه

رسوا نمی توان کرد

این روزگار پر غم

پر است از گلایه

واگویه های رنگین

غم های لایه لایه

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:4  توسط مهران  | 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:42  توسط مهران  | 

آنقدر در فتنه غرق شدیم که یادمان رفته مدینه فاضله یعنی چه. عادتمان شده که هر روز یک خبر بد از قتل و غارت و سرقت و بی ثباتی بشنویم.

خيلى وقت‌ها منتظريم. منتظر تلفن کسى که دوستش داريم. يا نامه‏اى که بايد مى‏رسيده و نرسيده. يا کسى که بايد مى‏آمده. چند بار از اين دست انتظارها براى آن کسى که مدعى انتظارش هستيم، داشته‏ايم؟ ... يک جاى کار مى‏لنگد...

دیگر تاریخ و زمان مهم نیست برایم. راستی امروز چه ماهی است. اصلا الان سال ۱۳۸۸ است یا ۱۴۸۸؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:50  توسط مهران  | 

 در جنگ غزل قافیه را  باخته ایم                          بر هر چه ردیف بوده ما تاخته ایم
چندیست که بی وزن شده شاعر و شعر           این سبک جدیدی است که ما ساخته ایم      

كاش می شد

سكوت غريبانه ی نيلوفر اسير مرداب را

معنا كرد

كاش می شد

طبيعت را درك كرد

و به راز گل سرخ پی برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:55  توسط مهران  | 

با دیدن دوستی شاد شدم. فراموش کردم همه غم هایم را. کمی بعد تر به یاد آوردم که میلاد علی(ع) است و روز پدر. بسیاری شاد در این فکر که هدیه ای بخرند. باز تنهایی و غم آمد به سراغم. حسودیم شد به همه آنها که هدیه ای می خواهند بخرند. گریه ام گرفت اما تو اون بالا فقط نظاره کردی. بگذار رک بگویمت پدر: پشتم را خالی کردی. اشک هایم را که پاک کردم باز من مانده بودم و یک عالمه تنهایی. تو راست می گفتی پدر. باید تا توان دارم دوست بدارم و نپرسم در دنیایی که دروغ است و ریا چرا بی دل بودن خطاست... عاشقتم پدر با تمام دل گندگیت. بزرگی تو سلطان. بزرگ. روحت شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهران  | 

سلام میکنم به باد،
با بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال،
و به گلدانی،
که خواب گل همیشه بهار می بیند،

سلام میکنم به چراغ،
و به چراهای کودکی،
به چاله های مهربان گونه تو!

سلام میکنم به پاییز پسین پروانه،
به مسیر مدرسه،
به بالش نمناک،
به نامه های نرسیده،
سلام میکنم،
به تصویر زنی نی زن،
به نیزنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!

سلام میکنم به بی صبری،
به بغض ، به باران،
به بیم باز نیامدن تو...

باور کن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام سرسری ، راضیم!
آخر چرا سکوت میکنی؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:41  توسط مهران  | 

یا اسم آدم دل نمی شه یا اگه شد دیگه عاقل نمی شه

رفتن؟

رفتن یعنی شکستن

رو دیوار زندگی

شعار مرگ نوشتن

سر نماز براش دعا کن

یه روزو نذری برا کبوترا کن

اون بر می گرده

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:15  توسط مهران  |