تبليغاتX
بلندگوی خاموش

بلندگوی خاموش

دست نوشته های مهران بیرم از زندگی
همینجوری ! فوتبال مثالی از زندگی

چه می کنه این فوتبال با احساسات آدم ها !

اسپانیا سر تر بود و برد . اعتراف می کنم که حرص می خوردم با هر باری که آلمان ها خراب می کردند . اما فوتبال به واقع مثال زندگی است . برد و باخت .غم و شادی . جالب است که این معجزه ، سران ممالک را هم می کشاند به تماشای مسابقه در استادیوم های ورزشی تا به پا خیزند از صندلیشان در لحظات شادی و غم .به باورم فوتبال معجزه ای است که مرزها را هم در نوردیده است .

لحظات پس از بازی دیدنی ترین آن بود . جایی که در عین باخت و ناراحتی آلمان ها و در عین برد و پرهیز از غرور کاذب و تحقیر رقیب از سوی اسپانیایی ها ، بازیکنان دو تیم یکدیگر را در آغوشی کوتاه گرفته و جوانمردانه برای هم آرزوی بهترین ها کردند .

راستی ، این میدان های ورزشی هم از آن جاهایی است که در همه حال به پرچم ها و دوستی های انسانی حرمت گذاشته می شود . همینجوری یاد فوتبالی افتادم در جام جهانی ۹۸ فرانسه که بازیکنان دو تیم دست در گردن هم انداختند، بدور از دعواها و دشمنی های بزرگمردان و سیاسیون کشورهایشان.

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعتتوسط مهران بیرم |
روزگار دانشجویی

اول : شب هنگام در حال تایپ پروژه درس ... بودم که خبرم رسید روزنامه تهران امروز توقیف شد. تعجب نکردم . انگار این گونه شنیدن خبرها عادی شده دیگر . یاد دوستی افتادم که الان چه می کند با این توقیف .

دوم : ظهر دانشکده بودم . بد غذایی بود امروز . ترتیب امضای اعتراضی اما تعجبم را جلب نکرد این هم. 

سوم : یکی از دوستان آفی گذاشته مبنی بر گله گذاری که چرا به عنوان مسئول ماهنامه صدای جوهری نظری نمی دهی در مورد اعتراضات اخیر بچه ها ؟ دلم نیامد بگویم خوابی یا بیدار که من چهار ماه بیشتر است خداحافظی کردم با صدا. خداحافظی بود در پس سلامی.

چهارم : با خود گفتم دانشجوی دانشکده خبر که هستی ؟ همان که روزی عشقت بود . اعتراض بچه ها را مرور کردم باری . یاد حرفهای دکتر احمدزاده کرمانی افتادم دگر بار . همان روز که پس از ساعتی از اتاقش که بیرون آمدم چند تایی گفتنم ما را ارزان نفروشی . این هم ذهن بیمار آنهاست دیگر . یعنی زمانه جوریست که بد بین شده اند و کج اندیش .

پنجم :راستش حرفهای وبلاگ صادق چناری بیشتر از آنکه به دلم بنشیند مرا به تصور این انداخت که نکند احمدزاده کرمانی از طرف اپوزیسیون ضد حکومتی آمده اینجا و شده رییس دانشکده . فارغ از این بحث ها ، دانشگاه و دانشجو فضایی را شایسته است که در آن تضارب آرا ، برخورد در عین احترام باورها ، گفتگو و گفتمان بر پایه خرد جمعی و مناظرات سالم باشد .

ششم: یادم است که نامه ای به مسئولان نشریه ها دادند و ابلاغی که گر تا پانزدهم اسفند شماره ای ندهید لغو امتیازید و تنها صدا بود که شماره ای مختصر داد . پس از آن سی چهل تا تقاضا آمد برای نشریه اما چشم من به در خشک شد نشریه در نیامد!

هفتم: این روز ها در مقام صبر به صرافت نوشتن یک فیلمنامه افتادم . شاید تمامش کردم .

هشتم: یاد سال گذشته افتادم که در چنین شب هایی کمی کمتر یا بیشتر ، جنجالی شد از برای سهمیه ی بنزین صد تومانی . امسال اما قشر از ما بهتران دردی نیامدش از بنزین پانصد تومانی . دارندگی و برازندگی .... آنجا که روزگار چرخ مرادش برای پیشدستان می چرخد . هر چند پنج برابر دیگری هزینه کنند برای لیتری بنزین .

پینوشت ۱  : نشستی برای مباحثه

براستی چه بدی دارد اگر دکتر احمدزاده کرمانی را نشستی رودر رو بود در دانشکده خبر با دانشجویانی که خواسته و نیازهایی دارند برآورده نشده ؟ این هم می تواند سنگ محکی باشد به دور از بغض و خصم .

پینوشت ۲: نشریات دانشجویی نیازمند حمایت بیشتر معنوی و مالی اند

 من شخصا به دلیل فوت پدر و احوال نا مساعد روحی ، از چندی قبل از وقوع این حرف و حدیث ها ، توانایی کار با گروه را نداشتم و پس از دریافت نامه ای مبنی بر مهلت انتشار ، با انتشار شماره ای مختصر در قالب خداحافظی کنار رفتم به امید آنکه رفع لغو امتیاز صدای جوهری هموار شود و دوستانم ادامه دهند و در نبود بد خلقی های من ، راحت تر هم کار کنند . ضمن اینکه معتقدم برای دوام کار نیاز داشتیم به پشتیبانی مالی بیش از پیش دانشکده و یا به عوض آن تخصیص امکاناتی برای انتشار .

پینوشت ۳ : صبر می خواهد این غم فراق

با خبر شدم که دوست و هم دانشکده ایمان ، ابراهیم رضایی ، این روز ها در غم فراق پدر عزادار است .ابراهیم گرامیم شاید نتوانم مثل تو حرف بزنم که براستی هم کسی در این دنیا شبیه دیگری نیست و می دانم که شاید  نبینی این نوشته را، اما ابراهیم جان می دانم که کمرت شکست در این غم بزرگ چرا که غمی از این جنس را لمس کرده ام . امشب هم اولین شب جمعه ی فراق پدر است . از خدا برای آن مرحوم طلب مغفرت و آمرزش و برای تو عزیز نیز صبر و شکیبایی آرزومندم .

پیوست ۴: بحث پرچم ؟!

گویا موضوعی که در متن این مطلب نیاوردم محبوبیت بیشتری دارد در بین بچه ها !!

 روزی خانم هیلاری کلینتون ـ یکی از کاندیداهای حزب دموکرات ها برای کسب کرسی ریاست جمهوری آینده ایالات متحده ـ در کمال بی شرمی گفت : "ما ایران را محو خواهیم کرد"!! محو؟؟؟؟!!!!!!!!!!؟ اما به گمانم ملت ایران بزرگ تر از آنست که هیلاری ها بتوانند محوش کنند .ما تاریخی داریم به شکوه پارسه (تخت جمشید) کلاهتان را قاضی کنید، آخر مگر درست است ملتی به بزرگی ایران را محو کردن ؟؟؟؟؟

 در دانمارک به پیامبر اسلام توهین کردند (که بیجا هم کردند )مردم دانمارک باری پرسیدند چرا ؟؟اعتراض هم که شد ، دولت عنوان داشت در راستای آزادی بیان بوده . اما در واقع به ارزش ها و مقدسات میلیارد مردمی که مسلمانند توهین شد .اتفاقاتی نظیر آتش زدن و لگد کردن پرچم در بسیاری از همین کشورهای اروپایی و صاحب قدرت صنعتی دنیا هم از سوی چپ گرایان تند رو اتفاق می افتد . 

 به شخصه معتقدم به ارزش ها و مقدسات انسان ها باید حرمت گذاشت. اما بگذاریم بحث اولیه از روالش خارج نشود و به موضوع اصلی بحث برسیم و داستان پرچم ها را با بحث نشریه ها قاطی نکنیم .

از تمام کسانی که در رابطه با موضوع نظر و کامنت می گذارند کمال تشکر را دارم .

پینوشت ۵ : دانشکده خبر خانه ی همه ی ماست

یکی از دوستان گرامیمان صحبت تازه ای را مطرح کرده است : "در این مدت جز دروغ‌گو بودن «همه» مسئولان دانشكده خبر چیز دیگری برایم ثابت نشد. امیدوارم به شما ثابت نشود!"

ضمن اینکه معتقدم مهران فرجی از بچه های خوب و با معلومات دانشکده است ، فکر می کنم در این باره کمی هم عجولانه و اسیر احساسات ناشی از ناراحتی برای درنیامدن نشریه سخن گفته.این سخن را درباره ی رییس و معاونان دانشکده (همه ی مسئولین ) تعبیر بر دروغ گو بودنشان خطاست :

به شخصه دانشکده خبر را خانه ی خود و مسئولین دانشکده را بزرگان خانه ی خود می دانم و احترامشان را از سوی خودم ( بچه ای از این خانه ) واجب . یکی از این معاونان، استاد ارجمندم سرکار خانم رفعتی هستند که براستی هم پایه گذار این خانه و مادر دانشکده خبر است . همچنین دیگر معاونان دانشکده خبر : سرکار خانم اله داد ، آقای یامین پور و آقای مهندس بهاروند . مطمئنم هم مهران فرجی گرامیم و هم دیگر دوستان زحمت های مسئولان دانشکده را قدر دان خواهند بود .

به تصورم دکتر احمد زاده کرمانی نیز به این کلام ها انگشت صحت بگذارد .

پینوشت ششم : کلام آخر

امید است با تدبیری بزرگ منشانه دیگر اخبار ناراحتی را نشنویم و بار دیگر برگردیم به روزگار با نشاط رونق نشریه های دانشکده خبر.

یکی از دوستان در پیامکی نصیحتم کرد به درس خواندن و گرفتن مدرک بالاتر و پرهیز از این صحبت ها . ضمن اینکه اذعان دارم وظیفه ی اول دانشجو درس خواندن است و هم گرفتن مدرکی بالاتر ، تصور می کنم صرف داشتن مدرک و حفظ چند مطلب کافی نیست برای تربیت دانشجو . دوست عزیزم : من اگر به فعالیت نشریه ها اصرار دارم به این سبب است که منه دانشجو در حین درس با فعالیت ها و پیاده کردن درس های آموخته شده در رسانه ی مکتوب ، به رشد بیشتر حرفه ای برسم .چه بدی دارد این فعالیت ها مثال کارگاه یا آزمایشگاه گردد ؟ هزینه اش هم کمتر است در قیاس با آزمایشگاه هایی برای رسانه های تصویری . این نشریه ها آزمون و خطای دانشجوی خبر خواهد بود تا در آینده هم کمتر به خطا رود . همین !

زیاده گفتنم هم ببخشید که جسارت است . دیگر کلام آخر بود !

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعتتوسط مهران بیرم |
ازدواج

خوب است اول بخوانید لینکی را در مورد ازدواج اجباری

حقیقت موضوع در جامعه ی ایرانی در نگاهی به آمارهای ثبت شده ، به ویژه در کلان شهرهایی چون تهران ،حکایت از بالا رفتن سن ازدواج ، کاهش ثبت ازدواج و افزایش ثبت جدایی هاست.کمبود شغل ، افزایش تقاضا برای کار ، بالا رفتن هزینه های اولیه ی زندگی و عدم توانایی جوانان از بر آمدن هزینه ها ، سیر تصاعدی قیمت خانه ها و دلایلی که شما می دانید و من بی خبر نمی دانم ! سبب ساز این معضل است . به قولی زمین و آسمان و فلک در کارند تا این روند را پایانی نباشد .

راستی چند درصد خبرنگاران جوان متاهل شده اند ؟ جالب است که کمتر خبرنگار اجتماعی در ایران هم به این موضوع می پردازد. مشکلات واقعی را نمی توان در لا به لای روزنامه ها دید این روزها . بازتاب رفتار جامعه شده است روزنامه ای تصویری .

نظر شما چیست ؟  راهکاری ارایه بدهید .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعتتوسط مهران بیرم |
روز آشتی ملی با فوتبال ملی

بازوبندهای مشکی :

 روزی که در ایران ، مردم در عزای دخت پیغمبر اسلام بودند و از نذر و نیاز خود یکدیگر را می ساختند به نوعی ، در امارات عربی ،  بچه ها با بستن بازوبندهای مشکی به کارزار رفتند با نیت پیروزی .

خلیج همیشه فارس:

 نیاز فوتبال، برد بود این بار. تیم ملی فوتبال ایران هم پیروز میدان شد . آنهم در میدان نبرد امارات متحده عربی . مردم ایران به دو دلیل تشنه ی این پیروزی بودند به گمانم . اول آنکه برای بسته نشدن روزنه ی صعود به دور بعدی مقدماتی جام جهانی و دوم پیروز شدن بر اماراتی که تصور باطل کردن نام خلیج همیشه فارس را دارد . زهی خیال باطل.

فریدون مرد میدون :

شیربچگان ایرانی این بار فریدون خود را هم با خود بردند به جنگ دیو چند سر. این بار فریدون را با چهره ای جدید و موهای کوتاه دیدیم و چقدر هم لذت بردیم از گلی که فقط از یک حرفه ای بر می آید.

علی دایی مردی برای تمام فصول جسارت :

در لحظه ای که تمامی چشمها به نیمکت ایران دوخته شده بود تا که چه کسی تعویض اول خواهد بود ، در کمال تعجب حاج صفی ۱۸ ساله جایگزین مرد میدون ایران شد . براستی کدام مربی جز علی دایی ، شهامت و جسارت میدان دادن به یک نوجوان بی تجربه را آنهم در میدانی که هر لحظه اش می توانست دشنه ای باشد بر گردن مربی ، را دارد ؟ جالب آنکه با آمدن یک ۱۸ ساله نظم دفاعی تیم هم به واسطه ی جنگندگی بیشتر ، بهتر هم شد .آمدن نیکبخت و جباری هم گر چه کمی دیر بود اما موثر آمد . بار دیگر علی دایی ثابت کرد نظم و دیسیپلین مورد نظرش را نمی فروشد به نام های بزرگ .

این تیم ، تیم ایران بزرگ نیست :

تیم بزرگ با نام های بزرگ است که بزرگ می اندیشد و بزرگ تدبیر می کند در میدان های بزرگ . در این مسابقات خلا بازیکنانی چون هاشمیان ، مهدوی کیا ، کریمی و حتا مبعلی ، آندرانیک و رضایی چیزی نیست که عصای دست دایی و تیم ملی در میدانهای حساس جهانی شود .

سیستم نوین بهتر است یا سنتی :

برخلاف بازی های قبلی که تیم ایران با سیتم نوین ۴ـ۲ـ۳ـ۱ بازی می کرد ، دایی تیمش را این بار ۴ـ۴ـ۲ به زمین فرستاد . شاید برای تیمی که بیشتر بازیکنانش در لیگ ایران با سیستم های دیرین ۴ـ۴ـ۲ و حتا سنتی ۳ـ۵ـ۲ بازی می کنند ، بهتر باشد.

رحمتی و نیاز به اعتماد به نفس :

رحمتی استیل بدنی و عکس العمل های انفجاری فوق العاده ای دارد که می توان او را بوفون ایتالیایی ایران نامید . اما مهدی گاه و بیگاه به سختی ترس و دودلی دارد در خروجهایش از دروازه . همین هم نقطه ی ضعف بزرگی برای او شده . دروازه بان شماره یک ملی باید بداند در چه جایگاهی است و کمی هم اعتماد به خودش را بیشتر کند .

فراتر از انتظار :

در روزی که همه خوب بودند در حد توان خود ، حسینی و عقیلی بسیار بهتر از آنچه تصور می رفت کار کردند . بخصوص هادی عقیلی جوان که حالا حالا ها هم می تواند برای ایران مفید باشد .جوانان دیگر چون شجاعی و رضایی هم در غیاب بزرگان روسپید بیرون آمدند. 

بانکهای ملت و پاسارگاد در تبلیغات اماراتی ها :

دیدن بیلبوردهای تبلیغاتی بانک پاسارگاد و بانک ملت هم در نگاه تبلیغاتی جالب و دور از انتظار بود . بانک پاسارگاد با ویژگی نیمه خصوصی یا شایدم خصوصی بودنش به کنار اما به بازی آمدن بانک ملت بیشتر جلب توجه کرد برام .در هر حال امارات است و وجود خیل ایرانیانی که آنجا هستند . همچنین یکی از مزایای دنیای مدرن و سایبری در همین است که در نقطه ای خارج از منطقه ی جغرافیایی کشور توجه خیل تماشاگران تلویزیونی داخل کشور را معطوف به تجارت خود کرد . این هم از دنیای اقتصاد و تبلیغات. 

روز آشتی ملی با فوتبال ملی :

گویا فشار عصبی بر روی تیم ملی در زمانی که در داخل کشور هستیم بیشتر است . این را می توان از مصاحبه ها و تند مزاجی های علی دایی هم دریافت . در هر حال این بازی ثابت کرد اگر فشارها و آنچه برخی خود خواسته یا دیگر خواسته بر تیم روا می دارند نباشد ، تیم ملی هم بهتر نتیجه می گیرد . فرصت اندک است و تیم ملی نیاز به آشتی و آرامش بیشتر دارد .

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعتتوسط مهران بیرم |
خصم

دیدی ؟

کبوتران سپید مردند

 از آن هوای مسمومت

دیدی ؟

پروانه ها جان دادند

 به آسانی در مشتت

دیدی ؟

چه آسان آن شدی

کزآن فرار می کردی

دیدی ؟

بردنت تا پشت پایی زنی

به آنچه مدعیش بودی

دیدی؟

 خود آنچه را کردی

که روزی متهم می کردی

 دیدی؟

 چه آسان شاد شدی

 زمانی که گفتنت

خوش آمد خوب حالش گرفتی

دیدی؟

برایت نوشتم روزی

که می ترسم از تو دیگر

که به خصمت شبیه ترشدی

دیدی ؟

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعتتوسط مهران بیرم |