1. خدايا شكرت.
2. امشب تولدم است.
3. باز هم خدايا شكرت و خداحافظ همين حالا.
پ.ن1: به قول مولوي: ما ز بالاييم و بالا ميرويم/ ما ز درياييم و دريا ميرويم
پ.ن2: خودخواه شدم. ميدونم ولي گاهي وقتا آدم به جايي ميرسه كه دلش ميخواد دور بشه از چشه آدما. از چشه لطفايي كه ناخواستست... ميدونم ناشكرم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 20:10  توسط مهران
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:9  توسط مهران
حكايت زير از سقراط را در اي.ميلها ديدم كه برام جالب بود. گفتم بگذارمش اينجا:
رنجش
روزي سقراط حکيم مردي را ديد که خيلي
ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتياش را پرسيد. شخص پاسخ
داد:
در راه که ميآمدم يکي از آشنايان را
ديدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بياعتنايي و خودخواهي
گذشت و رفت.
و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم.
سقراط گفت: چرا رنجيدي؟ مرد با تعجب
گفت:
خوب معلوم است که چنين رفتاري ناراحتکننده است.
سقراط پرسيد: اگر در راه کسي را ميديدي که به زمين افتاده
و از درد به خود ميپيچد،
آيا از دست او دلخور و رنجيده ميشدي؟
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نميشدم.
آدم از بيمار بودن کسي دلخور نميشود.
سقراط پرسيد:
به جاي دلخوري چه احساسي مييافتي و
چه ميکردي؟
مرد جواب داد: احساس دلسوزي و شفقت.
و سعي ميکردم طبيب يا دارويي به او
برسانم.
سقراط گفت: همهي اين کارها را به خاطر
آن ميکردي که او را بيمار ميدانستي.
آيا انسان تنها جسمش بيمار ميشود؟
و آيا کسي که رفتارش نادرست است،
روانش بيمار نيست؟
اگر کسي فکر و روانش سالم باشد هرگز
رفتار بدي از او ديده نميشود؟
بيماري فکري و روان نامش غفلت است.
و بايد به جاي دلخوري و رنجش نسبت به
کسي که بدي ميکند و غافل است دل
سوزاند و کمک کرد.
و به او طبيب روح و داروي جان رساند.
پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به
دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست
مده.
" بدان که هر وقت کسي بدي ميکند در
آن لحظه بيمار است. "

«مرگ سقراط» اثر
ژاک لویی داوید. ۱۷۸۷. نگهداری در
موزه متروپولیتن نیویورک.
سقراط (حدود سالهای
۳۹۹ ـ
۴۷۰ ق.م) پدر علم فلسفه، با نحوهي تدریس
سوفسطائیان
مخالفت کرد. سوفسطائیان، به شاگردان خود میآموختند که چگونه در مباحثات،
به سوالهاي مختلف جوابهای زیرکانهای بدهند.[سفسطه كنند] سقراط شاگردانش را تشویق میکرد
تا در دنیای اطراف خود، جستجو کرده و مطابق با ندای وجدان خود زندگی کنند،
حتی اگر این کار، آنها را در جهت مخالف با حکام کشور قرار دهد.
(منبع: ويكيپديا)
پ.ن: وقتي فهميدند از تعجب چشمانشان گرد شده بود و زير لب ميگفتند:«اين روزها آفتاب شديد نبود، چيزي خورده به سرت؟»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 12:4  توسط مهران
|
براي حلش زماني رو كه لازم بود نميذاشتم اما آدمايي رو ميشناختم كه براي حلش خيلي كلنجار رفتند.
داستاني كه گفتم داستان كودكي و نوجواني من و دوستام بود. البته ما تو خونمون از اين تجربهها نداشتيم. بيشتر همسايه و دوست و آشناها بودن. به قول گفتني «نون گندم نخورده ولي دست مردم ديده بودم!»
تو اون احوال مهمونيم بود كه با «مكعب روبيك» بچهي ميزبان، چند بار راهاي حلش رو امتحان كردم و هر بارم از حلش نااميد شدم.

اين داستان باقي موند تا ماه پيش در سفري به مشهد، يكي از اون مكعبا رو خريدم. چند ساعتي هم وقت صرف كردم اما بينتيجه بود تا اينكه تصادفي با جزوههاي «آموزش حل مكعب روبيك» در اينترنت آشنا شدم...
فارغ از اينا يكي از مطالب پريروز ياهو دربارهي «مكعب روبيك» بود. خيلي جالبه كه مغز آدم پس از طراحي و حل اين پازل كه در آخرين ركورد زير 40 حركت بوده، بتونه به كمك كامپيوتر با 20 حركت مكعب رو حل كنه. اين كامپيوتر با استفاده از نوعي الگوريتم، موفق به حل سريع اين پازل شد. اين الگوريتم به نام «الگوريتم خدا» مشهور شده و عدد 20 رو هم عدد خدا ناميدن. فكر كنم دوستاني كه با اين مكعب سر كار داشتن، مثه من فكشون از حيرت بخوره زمين!
http://videogames.yahoo.com/events/plugged-in/study-uncovers-every-possible-rubik-s-cube-solution/1407748
پ.ن: اين آدرس رو تو وكيپديا ببينيد. فكرشم نميكردم كه در مکعب معمولی (۳×۳×۳) روبیک امکان وجود (۸! × ۳۸−۱) × (۱۲! × ۲۱۲−۱)/۲ یا ۴۳٬۲۵۲٬۰۰۳٬۲۷۴٬۴۸۹٬۸۵۶٬۰۰۰ حالت متفاوت باشد!!
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DA%A9%D8%B9%D8%A8_%D8%B1%D9%88%D8%A8%DB%8C%DA%A9
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 7:25  توسط مهران
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 1:10  توسط مهران
|
سرنوشت: *من بودم كه به غرق شدن ايمان داشتم... دريا بيگناه بود.

از پس چادر برزنتي ميگه: «دريا امشب مهموني داره.»
همونجوري كه دارم پامو تاب ميدم، به خودم ميگم: «كي ميدونه چرا دريا مهموني گرفته؟»
ميگم: «شايد به خاطر اينكه بارون، شوق باريدن داره. وقتي بارون ميآد، دريا به رقص در ميآد. ولي من بيشتر از رقص دريا، بوسهي پيدر پي ساحل و دريا رو دوس دارم. بوسهي دريا با گوشماهيا.»
ميگه: «تا حالا ديدي پس هر بوسه، گوشماهيا عاشقتر ميشن؟»
بعدش اخم ميكنه. سرشو ميكنه تو يقش!
ميگم: «گوشماهيا عاشقتر ميشن. بيتاب ميشن. آخه ميخوان زودي بوسه بگيرن از دريا. بعد بوسه، با دريا همراه ميشن... ميرن و ميرن اون وسطا... لاي موجاي بلند...
ميگه: «تا غيب بشن از چش آدم. شايدم آدم غيب بشه از چش گوشماهيا! ولي بعد غيب شدن گوشماهيا، نميدونم چرا چشام باروني ميشه؟»
ميگم:«راز عاشقتر شدن گوشماهيا رو فقط چشاي بارونزده ميدونن.»
مهران، مرداد 1389
* سرنوشت، نوشتهي خورشيد خانوم http://moon-m.blogfa.com/
پ.ن1: ياد سيبي افتادم كه گفتند بياجازه گاز زد.... پست 71 ايشان در اينباره خواندني است.
پ.ن2: *«دريا، نزار موجا منو به ساحل بدن» بخشي از ترانهي *«دريا» با صداي زندهياد «مهستي»
پ.ن3: مراسم بزرگداشت «بهروز وثوقي» اسطورهي تاريخ سينماي ايران هم با آن داستانها برگزار شد تا اينگونه به ذهن آدم متبادر شود كه ايراني، سالها هم تو ينگهي دنيا زندگي كند باز حسادت، كينهورزي و ديكتاتور منشي خودش را حفظ ميكند... ما هيچ... ما نگاه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 0:22  توسط مهران
|
سرنوشت: حل پازل، از عاشقانهترين كارهاست اما تا زماني ارزشمنده كه از حلش لذت ببريم نه زمانيكه با حل آن بخواهيم چيزي رو به خود يا ديگري ثابت كنيم!

فيلم روشناييهاي شهر (چارلي چاپلين، 1931)
پ.ن 1: نقد اين فيلم را بخوانيد: http://ariaghoreishi.blogfa.com/post-24.aspx
پ.ن 2: خنك آن قماربازي كه بباخت هر چه بودش/ بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر
پ.ن 3: روزمون مبارك
مهران، 17 مرداد 1389
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 10:51  توسط مهران
|
وقت آن شده جامه از تن بکنم و بدوزمش که از فراغ و فراق، چاک چاک شده. گر عمری بود چیز هایی را در
اینجا خواهم نوشت.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 22:51  توسط مهران
|
عجب شلاقی می زند باران بر ماسه های کنار دریا
دریا هم به خروش آمده از این تندی شلاق.
رو در روی موج هایی که در حال جان دادنند
و بر کنار ساحل ماسه ای،
پسری است منتظر تا شاهدی باشد بر مرگ موج ها...
زنی جوان می آید با چتری سرخ.
می پرسد از پسر: «تو مرد بارانی؟»
لحظه ای اما فقط شکستن موج و شلاق باران است صدا...
گویی فرصتی است برای زن تا جا نخورد از حرف پسر.
پاسخ می دهد: « من خود بارانم»
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:10  توسط مهران
|